نه اینکه هر روز اتفاق نمی افتد!

نه اینکه جزو استثناهاست. نه اینکه کسی خبر ندارد. نه هیچکدام از این ها نیست.
 درد آن است که هر روز اتفاق می افتد که دیو سیرتی بسیجی به بهانه نهی به معروف و امر از منکر یا با اسید و یا با چماق و یا با زبان ناسزا به جان زنان می افتد. واقعه تازه است و بعد از چند روز زخم کهنه ای می شود.
تا به حال شاید صدها زن قربانی اسید پاشی شده اند. چند روز پیش در مجلس حتی به شکایت شان توجه نشد و از حضور قربانیان در صحن مجلس جلوگیری شد.
 هر روز اتفاق می افتد که کولبری یا روی مین می رود و یا به وسیله گلوله مستقیم پاسدران جان خود را از دست می دهد، یا اینکه قربانى به راحتی هدف آتش به اختیار مزدوران جنایتکار قرن خامنه ای قرار می گیرد. این بار اسمش اسماعیل بوکانی صاحب کتابخانه پژوهش بود که ترور شد بنابه اخبار رسیده غروب ز دوشنبه ۲۰ خرداد ۹۸ اسماعیل بوکانی فعال مدنی و صاحب کتابخانە «پژوهش» در محل کارش ترور شد و جان باخت.
در اهواز دهها عرب اهوازی را در روزهای اخیر دستگیر کرده اند و از سرنوشت هیچ یک اطلاعی در دست نیست.
زندانی سیاسی بیست و یکساله علیرضا شیر محمد علی بوسیله قاتل هاى اجیر شده توسط رژیم در زندان کشته می شود. قتل فجیع زندانی سیاسی علیرضا شیرمحمدعلی ننگى ابدى بر پیشانی رژیم آخوندی است.
علیرضا در آخرین یادداشتی که از او به جا مانده می نویسد:
«چگونه صدای اعتراضمان را از این حصار خارج کنیم در صورتی که اگر باب میل برخی رسانه‌ها (همان به ظاهر ناجی‌ها نباشد) از انتشار آن امتناع می‌کنند، همان جریان‌هایی که در بوق و کرنا کرده‌اند که حامی مردم به ویژه طبقه کارگر هستند اما در خیلی از موقعیت‌ها به خاطر منافع خودشان کارگران را نادیده گرفته‌اند.
ما به خاطر حق‌طلبی راهی زندان شده‌ایم نه قاتل بوده‌ایم نه غارتگر. اما چرا ما را همچون موجودی بی‌ارزش کنار گذاشته‌اند؟! شاید به خاطر این‌که افکار و مطالباتمان همسو با منافع فلان حزب و رسانه نبوده و یا از ما حمایت نکرده‌اند چون در آینده ممکن بوده از ایشان تبعیت نکنیم و شاید اصلاح‌طلبی بیش نیستند که نقاب ناجیان را بر چهره زده‌اند. قریب به دوماه است برزان محمدی در اعتصاب غذا به سر می‌برد ولی ناجیان دروغین کوچکترین تلاشی برای پوشش دادن اقدام اعتراضی او نکرده‌اند. برزان به خاطر اعتراض به اوضاع افتضاح زندان تهران بزرگ اعتصاب کرده است. این زندان برای نگهداری مجرمین یا متهمین عقیدتی سیاسی نیست و نگهداری ما در این زندان غیرقانونی صورت گرفته است».
او ادامه میدهد:
«حال فلان خانم یا آقای دور از خطر پشت تریبون حرف از برابری و نافرمانی مدنی می‌زند، این اشخاص که دم از مبارزه می‌زنند خود در این راه چه کرده‌اند؟ فقط می‌توانم بگویم با فعالیت‌های من وشما برای شبکه‌هایشان اعتبار و بیننده جذب می‌کنند.
من بهتر می‌بینم گمنام وساکت باقی بمانم تا این‌که به خاطر شنیده شدن فریاد اعتراضم به هر خفت و خاری تن دهم. من برای عقیده‌ام زندانی شده‌ام و حالا به خاطر تیتر شدن در این رسانه‌ها به هیچ عنوان به نفع اینان تغییرش نخواهم داد».

علیرضا هم درست در روز دوشنبه بیستم خرداد نودوهشت توسط دو تن از عوامل رژیم در زندان تهران بزرگ به ‌نام‌های محمدرضا خلیل زاده و حمیدرضا شجاع زاده که در اثر ضربات چاقو که به شاهرگ و شکم او وارد آمد و منجر به پارگی شاهرگ و روده وی شد، قبل از رسیدن به بیمارستان جان خود را از دست داد.

می توان از این دست جنایتها از سال ۹۷ نوشت و همین طور ۹۶ و همین طور وهمین طور. روال کار و شیوه ماندگاری رژیم جمهوری اسلامی این است. سرکوب وآتش به اختیار! در مقابل این همه قساوت وبی رحمی اما چند گروه هستند که کاردهای جلاد را تیز می کنند،
گروه اول کسانی هستند که سعی دارند که صورت مسئله را تغییر دهند و با علم کردن مسائل بسیار ابتدائی و روبنائی کل واقعیت سرکوب و راهکار آتش به اختیار را ندیده بگیریند. گاه کنسرت است و لغو کنسرت و گاه علم و شنگه دیگری در سطوح بسیار ابتدائی! در نظر اول می بینی که این رژیم چقدر می ترسد که کودکان در مدرسه با آهنگ بسیار مسخره خواننده ای لس آنجلسی برقصند و همه کودکانی که از آنان فیلم گرفته شده متن آهنگ را بخوانند و معلم کلاس هم از آنان عکس بگیرد و دی جی حاضر و آماده قر بدهد و آهنگ را پخش کند. وزیر فرهنگ و چند تائی از نمایندگان مجلس ارتجاع هم به رگ نداشته غیرتشان بر بخورد که وای که ستون اسلام به لرزه در آمد، دستور پیگری خاطیان صادر می شود و بعد از دو یا چند روز تمام داستان را خاکستر فراموشی می پوشاند تا تعزیه ای دیگری!.

 این بار خانم و یا خانم هائی با روسری هائی که فقط حدود پنج سانتی متر از سرشان را پوشانده در مقابل دوربین گریه می کنند که وامصیبتا آنان را به ورزشگاه راه نداده اند. تازه یکی از آنان هم می گوید: مسابقه مهمی هم نبود. تیم بشار اسد سوریه با ایران مسابقه داشت. انگار که آنانی که در خیابان از درد و فقر فریاد می کشیدند و شعار می دادند که «سوریه را رها کن، فکری به حال ما کن» اصلا وجود خارجی نداشتند. انگار این همین تیمی نیست که دروازه بانش را همین بشار اسد به قتل رسانده است. گوئی تیم فوتبال حشد الشعبی و یا فاطمیون بخواهند مسابقه دهند و ما به جای تحریم، گریه کنیم و بگوئیم که ما فقط می خواستیم مسابقه را تماشا کنیم و به جایش کتک خوردیم.!
در خارج از کشور تا دلمان بخواهد این چنین اتفاقهائی به وسیله تلویزیون های معلوم الحال پوشش می گیرند و برای خیلی ها هم این نمد کلاهی می شود. یادمان می رود که زنانی چون مریم اکبری منفرد و زینب جلالیان سالهاست بدون یک روز مرخصی تحت بدترین شکنجه های روحی و جسمی هستند. مریم اکبری منفرد بزرگ شدن دخترش را ندیده است و صورتش را از پشت شیشه های گرد وغبار گرفته اتاقکهای ملاقات نوازش کرده است. محل تفریح کودکانش راهروهای نمور و تاریک زندانها بوده اند. فراموش می کنیم که وکیل برخی از همین زندانیان از جمله امیر سالار داودی به جرم داشتن یک کانال تلگرامی بیش از شش ماه در بند انفرادی بدون ملاقات زندانی بوده و بعد در یک دادگاه نمایشی به او حکم سی سال زندان ابلاغ می گردد.

گروه دیگر کسانی هستند که اسم هنرمند را بر خود می گذارند و مثل عروسکهای خیمه شب بازی، نخشان در دست کارگزاران وزارت بدنام اطلاعات است. اینان با برگزاری نمایشها و کنسرتهای بی مایه در خارج از کشور می خواهند به اسم برتری فرهنگ ایرانی با استفاده از پادوهای به ثمن بخص خریداری شده، ایرانیان خارج از کشور را که چون دوزیستان ییلاق و قشلاق می کنند را بیش از پیش به اضمحلال اخلاقی و فکری بکشانند. برایشان کنسرت می گذارند و فیلم نمایش می دهند. در مورد یکی از این برنامه ها خانمی که در ایران زندگی می کند می نویسد: «شما کی فرصت کردید اینقدر حقیر بشوید. گاهی اوقات فکر میکنم با توجه به شرایط فرهنگی حاکم بر جامعه و در دسترس نبودن آسان اینترنت و حاکمیت مطلق وزارت ارشاد بر هر آنچه تولید هنری و فرهنگی اعم از کتاب و تئاتر و سینما و موسیقی و تلویزیون، جامعه ایرانی حق دارد به مهران مدیریها و رامبد جوانها دل بندد و به شوخیهای سخیف و حقیر جنسیتی آنها بخندد.(مخصوصا خنده تماشاچیان زن در عین اینکه مسخره و تحقیر میشوند جای سئوال دارد.)اما روی صحبتم با خارج نشینهای ایرانی هست که صدای قهقهه مشمئز کننده شان از شوخیهای کثیف ماز جبرانی به اسمان میرسد. و سخن آخر خود ماز جبرانیها شما کی فرصت کردید انقدر حقیر شوید که به شوخیهای حقیر خود بسنده نکنید و به دامان سیاست مواجب بگیران بیفتید. مدرسه کلاس به کلاس بالا میروند. در اشتغال سابقه کار و مدرک تحصیلی دخیل هست. اما در مورد ایشان و امثال ایشان گویا چسبیدن به کثافت حاکم نردبان که نه اسانسور گنده شدن هست. شما که دنیای مجازی و حقیقی در و دیوارش به رویتان باز است چرا؟».

حال در شرایطی که رژیم و ولی فقیه در رأس آن برای حفظ قدرت حتی از ناموس نداشته شان نیز مایه می گذارند، روزانه شاهد هستیم که کسانی که با دست خالی و بدون داشتن کوچکترین سلاحی در معرض شدیدترین شکنجه ها و قتل قرار می گیرند، آتش به اختیار شیوه برخورد رژیم با همه احاد جامعه است. می خواهد این فرد یک زن باشد که بر اساس تعریف مردسالارانه نظام از زن، حجابش را رعایت نکرده و ضمن مورد تحقیر قرار گرفتن باید از راننده تاکسی که به او توهین وتعرض کرده معذرت هم بخواهد، یا صدها نمونه دیگر که کم نیستند. یک نفر بیاید و شکل و شیوه مبارزه مدنی را تعریف کند و برای آن تبلیغ! مبارزه برای سرنگونی رژیم در همه ابعاد آن بالاترین شکل مبارزه مدنی است.
مردم ایران را باید از شر این سرطان و زالوی خونخوار آزاد کرد. مدنیتی بالاتر از این وجود ندارد که نیروی ارتجاعی حاکم را به همان جا که تعلق دارد، یعنی زباله دان تاریخ فرستاد.
اگر مقاومت ایران با تکیه به کانون های شورشی مرحله مبارزه را ارتقاء داده است و هم زمان تا آنجا که در توان دارد وامکاناتش اجازه می دهد برای بیدار کردن جامعه جهانی و پس زدن سیاست های مماشات جهانی، در خارج از ایران فعالیتهای روزانه و گسترده دارد، تظاهرات سراسری را سازماندهی می کند و در نقاط مختلف جهان رژیم و سیاستهایش را به چالش می کشد، باید که در کنار مقاومت بود. نمی توان و نباید وجود و گستردگی این مقاومت را انکار کرد. ارائه راه کارهائی که در راستای سرنگونی تمام و کمال رژیم نباشد به ولی فقیه فرصت بیشتری برای سرکوب می دهد. مردم را به سراب نکشانید تنها راه، راه سرنگونی است!.